من از دیدن آدما به بهترین وجه خودشون خستهام...
دوست دارم آدما رو ببینم وقتی در پایان روز تو لباس راحتی لابهلای پتوشون میپیچن و به بدبختیا یا دلخوشیاشون فکر میکنن..
من از خیلی چیزا خستهام...
مثلا از اینکه هی به کسی که ...
من دقیقا نمیدونم چرا اما وقتی مانتومو دراوردم نفسم پر شد از بوی نیوآی سفید و وجودم از حس حروم شدهگی انباشته شد...نمیدونم چرا.
من از عجلهی آدما خسته ام
زاده شد تا دختر کســــــــــی باشد.
بالید تا خواهر کســــــــــی باشد.
ازدواج کرد تا زن کســــــــــی باشد. ...
زاد تا مــــــــــادر کســــــــــی باشد...
... ... بیشتر برای همه "کســـــــــی" بود
و برای خود "هیچ کس".
چرا ساحل وسيع آغوشت جايي براي اين غريق تن خسته ندارد؟
من چه عريان ستودم تو را
تو چه راحت پيچيدي مرا در لفاف فرامرشي
نكند تو سايه ي مني كه تا ابد مبهم در وجودم نشسته اي؟!!!!!!!
اي كاش امشب تنهايم بگذارد زندگي
ميخواهم در بستر سرد خاك همخوابه ي خدا شوم....
پ.ن: شاعرش را نمیشناسم
من جهد می کنم تو به عهد خود وفا کنی
سرشار از سلامتی و عشق و لبخند باشید
خدانگهدار
دروغ هم که میگویی دروغهایت عین آغوشت است. بزرگ و خواستنی..
حال به همزن و بازاری..چیپ و عوضی...
چقدر خوب است که بلدم فاصله بگیرم..
بگذارم روزهایت بگذرد و شبهایت را بگذرانی.. زن بودن و ماندن خیلی سخت است.اما.
باران گیسوان تو بر شانه ات که ریخت
هر حلقه یک غزل شد و هر مو قصیده ای
پ.ن۱:پایم به خیال تو گرفت افتادم
پ.ن۲:هیچکدوم از من نیست!
همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی!
همه چیز را خط زدهام دیگر. خودم را سپردهام به جریان زندگی که ببردم و ناراحت هم نیستم
اینطور حالم بهتر است.
دلم برای چیزهای مسخرهای تنگ شده.
برای دلتنگی کردن کسی برایم. برا خواندن آف کسی که به یادم است.
برای دیدن کامنت خصوصی کسی که برایش مهمم..اما اینها میگذرد.
پ.ن:شاید یه مدت نباشم وننویسم البته شاید!
نه که نبینم چشم میبندم که تو ببینی چشم بستهام و فکر کنی ندیدم...
این غرورم را نجات میدهد...باقیماندهاش را.
هیچ عجیب نیست اینروزها که وسط یا در اوج یک مکالمه بگذارم بروم.
مکالمههای هیجان انگیز سابقم دیگر هیچ جذبم نمیکنند...سطحی شدهام و راحت طلب..
حوصلهی پیچاندن یا بحث ندارم...
کافی است فقط از طرف خوشم بیاید یا نیاید این مهم است برایم.
خود طرف باید برایم جاذبه داشته باشد نه کار و منش و سوادش!!!
کسانی را نداریم که قبلا داشتیم کسانی میآیند کسانی میروند.
یکی میماند فقط که وقتی اسم عشق، که بیاید یادش بیفتیم و حسرت نمیخوریم البته.
میدانیم اگر داشتیمش اگر مال او میشدیم یا او مال ما،
اسم عشق اگر میآمد هرگز یادش نمیافتادیم!!!!!!!!
بعد دلتنگ که میشوم..عصبانی میشوم..نمیتوانم گریه کنم یا افسرده شوم..
لگد میزنم و مشت میکوبم به در و دیوار و هر که سر راهم بایستد را دو دستی هل میدهم...
بعد برمیگردم سرخورده و پشیمان به پر و پایش میپیچم..
راستش اما..اما منشاء این خوشیها یک ماجرای کشنده است که نمیشود رویش کرد.
جوجه ای که همه دلخوشی من توی این ماههای پر استرس بوده. هیچ وقت ازش حرف نمیزنم چون اون فقط مال منه و حتی حسش رو هم با کسی تقسیم نمیکنم.
از چند روز پیش که میدونستم یلدای امسال تنهاییم ولی از امروز چند باری بغض کردمو بعد اشکام چکیدن پایین .
گرچه با دیگران بودن هم از درد تنهایی من کم نمیکنه
غمهام لابهلای مژههایم نشت کردن. غمگین تا حد حس نیاز به مرگ. خسته کننده تا حد نیاز به خواب.
پ.ن:.....این دستهارو من دوس دارم. این دستهایی که میبوسمشون و بوشون میکنم دستهای پسر منن......پسری که اون تیکر بالای وب نشون میده امروز هشت ماه و یک روزشه...
میدونی دوس ندارم هیچ وخ یه ذره حتی غمگین ببینمت؟
و خلاصه ترش اینکه قضیه ی من خیلی ساده است. به سادگی همین دختری که ازاتوبوس پیاده می شود. یا آن مردی که سرش را انداخته پایین و قدم می زند و به چیزی که نمی دانیم چیست فکر می کند. قضیه ی من به سادگی وجود انسانهاست.قضیه ی من، قضیه ی همه است.
در این زمانه بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
و آنگاه حوا را آفريد ..
ده سال پیش از توفان نوح عاشقت میشدم
و تو میتوانستی تا قیامت برایم ناز کنی
یکصد سال به ستایش چشمانت میگذشت
و سیهزار سال صرف ستایش تنت
و تازه در پایان عمر
به دلت راه میافتم
پ.ن:عزیزانم این نوشته از بنده نیست!!!
تمام شد...
باباها امشب علي اصغرهايشان را به خانه مي برند و تحويل مادرها مي دهند
صحيح و سالم...
سقاها و علمدارها امشب برمي گردند خانه هايشان كه مادرها و خواهرها دور قد و بالايشان بگردند...
پ.ن: این نوشته از من نیست
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟
عقل دیوانه شد، آن سلسله ی مشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟
باده و مطرب و گل جمله مهیاست، ولی
عیش بی یار مُهنا نشود، یار کجاست؟
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش،
آتش طور کجا، موعد دیدار کجاست؟
دلم از صومعه و صحبت شیخ است ملول
یار ترسا بچه و خلوت خمار کجاست؟
□
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسی، مَحرم اسرار کجاست!
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد؛
در خرابات مپرسید که " هشیار کجاست؟! "
□
عاشق خسته، ز درد و غم هجران تو سوخت
خود نپرسی تو، که آن عاشق غمخوار کجاست؟
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست!
□
حافظ! از باد خزان در چمن دهر، مرنج
فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟
یا بهتر است که همینطوری چشم و دهان بسته لبخند بر لب راه را گرفت و رفت و رفت و بعد مُرد؟
یکی از همون بدیهیاتی که فعلا در این تاریخ تاریخی به شدت باهاش درگیرم اینه:
بعضی دردا گفتنی نیست....
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که آرام و زیبا باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد...
دیشبی که تا صبح پلک نزدم به تو فکر کردم.دلم هوای تازه خواست.آدمای تازه تر..

