تبليغاتX
زنی از شهر بنفشه


زنی از شهر بنفشه

در حسرت روزهایی که گذشت سکوت میکنم سنگین تر از فریاد

من از دیدن آدما به بهترین وجه خودشون خسته‌ام...

دوست دارم آدما رو ببینم وقتی در پایان روز تو لباس راحتی لابه‌لای پتوشون می‌پیچن و به بدبختیا یا دلخوشیاشون فکر می‌کنن..

من از خیلی چیزا خسته‌ام...

مثلا از اینکه هی به کسی که ...

من دقیقا نمی‌دونم چرا اما وقتی مانتومو دراوردم نفسم پر شد از بوی نیوآی سفید و وجودم از حس حروم شده‌گی انباشته شد...نمی‌دونم چرا.

من از عجله‌ی آدما خسته ام

+نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت8:16 بعد از ظهرتوسط آیگین |
اینم یه نوشته فوق العاده
زنی را دیدم:

زاده شد تا دختر کســــــــــی باشد.

بالید تا خواهر کســــــــــی باشد.

ازدواج کرد تا زن کســــــــــی باشد. ...

زاد تا مــــــــــادر کســــــــــی باشد...

... ... بیشتر برای همه "کســـــــــی" بود

و برای خود "هیچ کس".

+نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت1:40 بعد از ظهرتوسط آیگین |
چرا زير چتر مهربانيت راهم نمي دهي من خيسم از باران تنهايي

چرا ساحل وسيع آغوشت جايي براي اين غريق تن خسته ندارد؟

من چه عريان ستودم تو را

تو چه راحت پيچيدي مرا در لفاف فرامرشي

نكند تو سايه ي مني كه تا ابد مبهم در وجودم نشسته اي؟!!!!!!!

اي كاش امشب تنهايم بگذارد زندگي

ميخواهم در بستر سرد خاك همخوابه ي خدا شوم....

 

پ.ن: شاعرش را نمیشناسم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت4:15 بعد از ظهرتوسط آیگین |
تو عهد کردی به خون کشانی مرا
من جهد می کنم تو به عهد خود وفا کنی
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط آیگین |
چقدر خوب است
چقدر خوب است که تو جای خون توی رگ‌هایت چیز سبز معطری به اسم شعر داری...
+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت6:52 بعد از ظهرتوسط آیگین |
خداحافظ 90
سالی پر از خوبی براتون آرزو میکنم

سرشار از سلامتی و عشق و لبخند باشید

خدانگهدار

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت9:44 قبل از ظهرتوسط آیگین |
این هم آخرین حرف امسالم
متاسفم.

دروغ هم که می‌گویی دروغ‌هایت عین آغوشت است. بزرگ و خواستنی..

حال به هم‌زن و بازاری..چیپ و عوضی...

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت10:49 قبل از ظهرتوسط آیگین |
چقدر خوب است که بلدم دور شوم ازت.

چقدر خوب است که بلدم فاصله بگیرم..

بگذارم  روزهایت بگذرد و شب‌هایت را بگذرانی.. زن بودن و ماندن خیلی سخت است.اما.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت8:22 بعد از ظهرتوسط آیگین |
شرح نمیدهم:
 

باران گیسوان تو بر شانه ات که ریخت

هر حلقه یک غزل شد و هر مو قصیده ای

 

پ.ن۱:پایم به خیال تو گرفت افتادم

 

پ.ن۲:هیچکدوم از من نیست!

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت9:37 قبل از ظهرتوسط آیگین |
ممنون دوستم
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی!
+نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت10:17 قبل از ظهرتوسط آیگین |
من جدید!
پا روی قلبم گذاشته‌ام نه یک پا که با دو پا رفته‌ام روی قلبم و صدایش را خفه کرده‌ام که جارم نزند...

همه چیز را خط زده‌ام دیگر. خودم را سپرده‌ام به جریان زندگی که ببردم و ناراحت هم نیستم

این‌طور حالم بهتر است.

+نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت9:46 قبل از ظهرتوسط آیگین |
نه برای زمان‌های خوش از دست رفته که برای زمان‌هایی که دارد از دست می‌رود دلم تنگ می‌شود

دلم برای چیزهای مسخره‌ای تنگ شده.

برای دلتنگی کردن کسی برایم. برا خواندن آف کسی که به یادم است.

 برای دیدن کامنت خصوصی کسی که برایش مهمم..اما این‌ها می‌گذرد.

+نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت10:4 قبل از ظهرتوسط آیگین |
عجیب نیست که حال من بد شود...عجیب این است که  حال من این‌قدر و این‌همه بد شود و انگار خوب نخواهد که بشود

 

پ.ن:شاید یه مدت نباشم وننویسم البته شاید!

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت5:10 بعد از ظهرتوسط آیگین |
چشم می‌بندم

نه که نبینم چشم می‌بندم که تو ببینی چشم بسته‌ام و فکر کنی ندیدم...

این غرورم را نجات می‌دهد...باقیمانده‌اش را.

+نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت3:11 بعد از ظهرتوسط آیگین |
یک آدم سطحی

هیچ عجیب نیست این‌روزها که وسط یا در اوج یک مکالمه بگذارم بروم.

مکالمه‌های هیجان انگیز سابقم دیگر هیچ جذبم نمی‌کنند...سطحی شده‌ام و راحت طلب..

حوصله‌ی پیچاندن یا بحث ندارم...

کافی است فقط از طرف خوشم بیاید یا نیاید این مهم است برایم.

خود طرف باید برایم جاذبه داشته باشد نه کار و منش و سوادش!!!

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت7:33 بعد از ظهرتوسط آیگین |
منطق نوشت
می‌گذرد...کسانی را دوست داریم که قبلا نداشتیم.

کسانی را نداریم که قبلا داشتیم کسانی می‌آیند کسانی می‌روند.

یکی می‌ماند فقط که وقتی اسم عشق، که بیاید یادش بیفتیم و حسرت نمی‌خوریم البته.

  می‌دانیم اگر داشتیمش اگر مال او می‌شدیم یا او مال ما،

اسم عشق اگر می‌آمد هرگز یادش نمی‌افتادیم!!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت9:28 قبل از ظهرتوسط آیگین |
سرشارم از تو
این روزها مورد هجوم و حتی تعرض خاطراتت قرار می‌گیرم و این عاشقم می‌کند و دلتنگ...

بعد دلتنگ که می‌شوم..عصبانی می‌شوم..نمی‌توانم گریه کنم یا افسرده شوم..

لگد می‌زنم و مشت می‌کوبم به در و دیوار و هر که سر راهم بایستد را دو دستی هل می‌دهم...

بعد برمی‌گردم سرخورده و پشیمان به پر و پایش می‌پیچم..

 راستش اما..اما منشاء این خوشی‌ها یک ماجرای کشنده است که نمی‌شود رویش  کرد.

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت9:52 قبل از ظهرتوسط آیگین |
یلدای امسال من
خوب من جوجه هامو شمردم و فهمیدم امسال یه دونه جوجه دارم

جوجه ای که همه دلخوشی من توی این ماههای پر استرس بوده. هیچ وقت ازش حرف نمیزنم چون اون فقط مال منه و حتی حسش رو هم با کسی تقسیم نمیکنم.

 از چند روز پیش که میدونستم یلدای امسال تنهاییم ولی از امروز چند باری بغض کردمو بعد اشکام چکیدن پایین .

گرچه با دیگران بودن هم از درد تنهایی من کم نمیکنه

غم‌هام لابه‌لای مژه‌هایم نشت کردن. غمگین تا حد حس نیاز به مرگ. خسته کننده تا حد نیاز به خواب.

 

پ.ن:.....این دست‌هارو من دوس دارم. این دستهایی که میبوسمشون و بوشون میکنم دست‌های پسر منن......پسری که اون تیکر بالای وب نشون میده امروز هشت ماه و یک روزشه...

 می‌دونی دوس ندارم هیچ وخ یه ذره حتی غمگین ببینمت؟

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت2:23 بعد از ظهرتوسط آیگین |
من به همین سادگی
از باز کردن در اتاقهای بسته می ترسم. از هر انچه پشت دراتاقهای بسته ممکن است باشد می ترسم.

 

و خلاصه ترش اینکه قضیه ی من خیلی ساده است. به سادگی همین دختری که ازاتوبوس پیاده می شود. یا آن مردی که سرش را انداخته پایین و قدم می زند و به چیزی که نمی دانیم چیست فکر می کند. قضیه ی من به سادگی وجود انسانهاست.قضیه ی من، قضیه ی همه است.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت9:44 قبل از ظهرتوسط آیگین |
کلاغهای دم غروب...

 

در این زمانه بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت10:9 قبل از ظهرتوسط آیگین |
تولد
ودر چنین روزی متولد شدیم!
+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت10:29 قبل از ظهرتوسط آیگین |
بدون شرح
خدا به آدم نگاه كرد و گفت : من بهتر از اين هم مي تونم خلق كنم....

و آنگاه حوا را آفريد ..

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت2:28 بعد از ظهرتوسط آیگین |
اگر زمان و مکان در اختیار ما بود


ده سال پیش از توفان نوح عاشقت می‌شدم


و تو می‌توانستی تا قیامت برایم ناز کنی


یک‌صد سال به ستایش چشمانت می‌گذشت


و سی‌هزار سال صرف ستایش تنت


و تازه در پایان عمر


به دلت راه میافتم

 

 

پ.ن:عزیزانم این نوشته از بنده نیست!!!

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت10:57 قبل از ظهرتوسط آیگین |
...
 و... زينب مي ماند


تمام شد...
باباها امشب علي اصغرهايشان را به خانه مي برند و تحويل مادرها مي دهند
صحيح و سالم...
سقاها و علمدارها امشب برمي گردند خانه هايشان كه مادرها و خواهرها دور قد و بالايشان بگردند...

 

 

پ.ن: این نوشته از من نیست

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت7:50 بعد از ظهرتوسط آیگین |
من سکوت میکنم.....

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟

عقل دیوانه شد، آن سلسله ی مشکین کو؟

دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟

باده و مطرب و گل جمله مهیاست، ولی

عیش بی یار مُهنا نشود، یار کجاست؟

 

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش،

آتش طور کجا، موعد دیدار کجاست؟

دلم از صومعه و صحبت شیخ است ملول

یار ترسا بچه و خلوت خمار کجاست؟

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته ها هست بسی، مَحرم اسرار کجاست!

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد؛

در خرابات مپرسید که " هشیار کجاست؟! "

عاشق خسته، ز درد و غم هجران تو سوخت

خود نپرسی تو، که آن عاشق غمخوار کجاست؟

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست!

حافظ! از باد خزان در چمن دهر، مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت12:14 بعد از ظهرتوسط آیگین |
خدا هم خداهای مهربون قدیم...
یعنی باز می‌شود کمی  سر برگرداند و به راه گند گذشته نگاهی تامل‌آمیز انداخت

 یا بهتر است که همین‌طوری چشم و دهان بسته لبخند بر لب راه را گرفت و رفت و رفت و بعد مُرد؟

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت8:46 قبل از ظهرتوسط آیگین |
90/9/9

یکی از همون بدیهیاتی که فعلا در این تاریخ تاریخی به شدت باهاش درگیرم اینه:

بعضی دردا گفتنی نیست....

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت3:40 بعد از ظهرتوسط آیگین |
هیچ چیز درست نمی شود...

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که آرام و زیبا باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت11:11 بعد از ظهرتوسط آیگین |
کی حس کردید که تاوانی که دارید می دهید نسبت به جرمی که مرتکب شدید خیلی خیلی بزرگتر است. وحشتناک بزگتر است؟!
+نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت7:51 بعد از ظهرتوسط آیگین |
باورت نمیشه همخونه من

دیشبی که تا صبح پلک نزدم به تو فکر کردم.دلم هوای تازه خواست.آدمای تازه تر..

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت1:10 بعد از ظهرتوسط آیگین |