|
دست نوشته هایم برای او |
|
|
سکوت عجیبی دارد این جا می خوام برم بدون تو ، بدون حس بودنت.
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت...
لبخندت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت!
وقتی بلند بلند می خوانمت!
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی.
وقتی می دانم برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش این جا بودی، درست رو به روی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم یکدیگر را...

نداره رنگی از خوشی دقیقه های موندنت
نگاه سردتو بگیر بریدم از نگاه تو
نمی تونم که جون بدم به جرم هر گناه تو
میرم که از نبودنت به حس بودن برسم
میرم که تو فکر نکنی پرنده ای تو قفسم
اگه یه وقت دلت گرفت برای بچه بازیام
خیال نکن صدام کنی دوباره باز پیشت میام
بدون که رفتنم دیگه برای بی تو بودنه
تموم آرزوی من به جاده دل سپردنه
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:28 توسط ستاره |
باز صبح آمده زدور دستها باز هم شب گذشته آسمان خواب من پر از ستاره بود مثل روزهاي كودكي خواب ديدمت كه مي رسي و باغچه دوباره غرق ياس مي شود يك سبد ستاره روي شانه ات به خسته هاي اين شب سياه به راه ماندگان كوره راه هاي سوت و كور ستاره هديه مي دهي خواب ديدمت كه مي رسي و قاصدك به خنده رقص مي كند و آسمان خانه پر زسينه سرخ مي شود بادبادكي كه كودكي در زلال آسمان رها نموده است گوشواره هاي خويش را جار مي زند خواب ديدمت كه آمدي و باز آسماني از قناري و پرنده هاي ساحلي به سمت شهر ما كوچ مي كنند
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:31 توسط ستاره |
چشم ها ، پرسش بي پاسخ حيراني ها
دست ها، تشنه تقسيم فراواني ها
با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
داغ هاي دل ما جاي چراغاني ها
حاليا، دست كريم تو براي دل ما
سر پناهي است در اين بي سر و ساماني ها
وقت آن شد كه به گل حكم شكفتن بدهي
اي سر انگشت تو آغاز گل افشاني ها
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
سايه امن كساي تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها
چشم تو لايحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشاني ها
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:44 توسط ستاره |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:23 توسط ستاره |
ستاره ها مدتهاست هرچه شعر میگویم ، از من دوری میکنند
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:8 توسط ستاره |
قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم....
باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.... سهم من در این لحظات تلخ دو چشم خیس است و یک قلب شکسته.... قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛ احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده است..... تمام نگاهم به قاب عکست است تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم و دوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه تو را میگیرند چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا گذاشتی .... دو چشم خیس یک قلب شکسته و نا امید ؛ چند خاطره تلخ ؛ یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا! دلم خیلی گرفته؛ اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد ؛ دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم پاک کند و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است و یک بغض کهنه در گلویم.... هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد تا از این حال و هوای تلخ بیرون بیایم... . کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی بدون تو یک کاووس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟ رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من دیگر هیچ تنهایی نیست ؛ رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من دیوانه وار تو را دوست نخواهدداشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت برای من مقدس و عزیزی... تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی داشت... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم! کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛ کاش بودی و مثل گذشته به من امید میدادی.... مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام رویاییت درمان میکردی.... همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای و دیگر بر زبان نمی آوری.... اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را .....! دوستت دارم عزیزم... زندگی بدون تو همین است .... دلتنگی ؛ غم ؛ غصه ؛ گریه ! زندگی بدون تو همین است .... یک دل ابری و گرفته و یک عالمه درد در دل! همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود اینک یک ویرانه شده؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و بسته رو به خوشبختی یک قاب شکسته از عکس تو و یک دنیا دلتنگی است...... دلم بدجور گرفته است ؛ دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم نیز آرام نمی شود! چشمانم از من شاکی اند ؛ قلبم مرا نفرین میکند و دستانم تشنه گرفتن دستان مهربان تو اند!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:34 توسط ستاره |
| ||||||